واقعيت یهود ستیزی 2
الف-رباخوارى
مرحوم حميد عنايت در بررسى ريشههاى يهود ستيزى از سرمايهدارى و روشهاى زيانكارانه آن به عنوان«كهنترين و بلاخيزترين ريشه يهود آزارى»ياد مىكند. دايرة المعارف بريتانيا نيز بيزارى اقتصادى را در كنار تعصب مذهبى،از جمله دلايل عمده يهود ستيزى مىداند كه نمود آن در تجارت،بازرگانى و بانكدارى رونق گرفته از نزول خوارى يهوديان است.» بدون شك قبل از بررسى هر زمينهاى بايد به متون اعتقادى يهوديان نظرى افكند تا چگونگى صدور مجوز چنين عملى را به منظور رديابى انگيزههاى اين رفتار ارزيابى كرد.آن هم با اين مقصود كه متون اعتقادى منشأ رفتار يهوديان در اين مورد نيست بلكه بنابر نظر ماركس خصلت يهود،سودجويى است كه در مقالهاش به عنوان مسئله يهود مطرح است. 1-«وام دادن بدون بهره همچنان يك عمل خيريه ستايش انگيز است،اگر وام گيرنده يهودى باشد؛و محكوم كردنى است اگر غير يهودى باشد.» 2-«وام با بهره:در تلموذ رسما اين گونه وام را ممنوع مىكند و براى هر يهودى كه از وامى كه به يهودى ديگر داده بهرهاى بر مىگيرد،مجازات سنگينى پيش بينى مىنمايد.برعكس به گفته بيشتر مقامات تلمودى،اين يك وظيفه مذهبى است كه وقتى وامى به بيگانگاه[بيگانگان]داده مىشود بيشترين بهره اخذ گردد». 3-«برادر خود را به سود قرض مده،نه به سود نقره و نه به سود آذوقه و نه به سودى چيزى كه به سود داده مىشود.غريبه را مىتوانى به سود قرض بدهى،اما برادر خود را به سود قرض مده» 4-بسيارى از مقامات خاخامى[...]از جمله«ابن ميمون،تكليف مىكنند كه از وام گيرندگان غير يهودى سنگينترى نرخهاى ممكن بهره طلب گردد» 5-علاوه بر رباخوارى از غير يهوديان،تقلب و نيرنگ زدن به غير يهوديان مجاز است ولى به يك يهودى،با فروش يا خريد به يك قيمت اغراق آميز ممنوع مىباشد. 6-«هرگونه فريبكارى در معاملات در حق يك يهودى گناهى بزرگ است.در حق يك غير يهودى تنها فريبكارى مستقيم ممنوع است».
موارد بالا نمونههايى از مجوزهاى رباخوارى و تقلب در معاملات يهوديان عليه غير يهوديان است كه ناخودآگاه منطبق با گفته تاسيتوس مورخ بزرگ رومى (55-120 ميلادى) است كه در مورد اين قوم نتيجه مىگيرد كه«در ميان خود سخت به يكديگر وفادار و نرم دلند،ولى همه بيگانگان را دشمن مىدارند.نه با بيگانگان همكاسه مىشوند و نه از ايشان زن مىگيرند.مردمى سخت پرشور و سودايىاند ولى از زنان بيگانه دورى مىجويند.چنين روحيهاى به يهوديان اجازه داد تا در معاملات بازرگانى خود با غير يهود،پارهاى از ملاحظات و قيود اخلاقى را كه مانع از فعايت آزادى اقتصادى است كنار بگذارند و براى بدست آوردن حداكثر سود بكوشند.»
اگر بپذيريم كه يهوديان در بسيارى از اين موارد،اصلا نياز به پول هم كيش خود ندارند تا به آن ربا دهند و يا در معامله با او تقلب نمايند،طبيعتا به اين نتيجه مىرسيم كه غير يهوديان قربانى محتوم يك چنين رفتارى هستند كه همواره از آن خسران ديده و جان و مال خود را در اين مسير از دست دادهاند.
در بررسى اين خصلت عميق يهوديان،عدهاى شرايط ويژه را مسبب چنين رفتارى مىدانند از جمله اينكه در«جامعه فئودالى از حق زمين محروم بودند» و اجبارا سعى در ذخيره اموال منقول داشتهاند.و يا اينكه به دليل حفاظت از خود در زمان وقايعى كه منجر به اخراجشان مىشود بتوانند سريعا آن را به پول تبديل كرده از جايى كه به جاى ديگر منتقل شوند و به همين دليل«از فعالترين كسانى هستند كه به توسعه ارزشهاى پولى پرداختند و با آن به عنوان يك مال التجاره برخورد كردند،ضمن آنكه براى قرض دادن و احياء مصادرههاى اجتناب ناپذير دورهاى،از ربا بهره بردند.» همچنين فرانسوا دوفونتت نويسنده كتاب«نژادگرايى-راسيسيم»در تبيين چنين شرايطى كه منجر به رباخوارى يهوديان مىشود به اين صورت استدلال مىكند كه«به پيروى از برخى رسوم،يهوديان از داشتن اموال غير منقول ممنوع بودند،در عوض به آنها اجازه داده مىشد كه مالك تاكستانها يا زمينها و خانههايى باشند و آن به اين منظور بود كه در صورت اخراج يا تبعيد ناگهانى آنها-كه هميشه آثارى بدنبال داشت-اين املاك مورد مصادره و ضبط قرار گيرد.از اين رو هيچ جاى شگفتى نيست كه يهوديان بيشتر وقتها به كارها و حرفههايى دست بزنند كه در موقع ضرورت بتوانند به سهولت با دار و ندار خويش فرار را بر قرار ترجيح دهند و صحنه را خالى كنند.
از جمله اين كارها و حرفهها بايد از پوست فروشى،جواهر سازى،[طلا سازى،بافتن پارچههاى زربفت،عطر سازى،]صرافى،رباخوارى و از اين قبيل مشاغل نام برد» اما پرسشى كه در اينجا مطرح مىشود آن است كه اولا چرا يهوديان از داشتن اموال غير منقول ممنوع هستند؟ثانيا چرا بايد در شرايطى بسر برند كه همواره در انتظار اخراجشان از سرزمينى به سرزمين ديگر باشند؟در واقع جواب مشترك اين دو سؤال در سودجويى يهوديان نهفته است كه اولا با سيرى ناپذير بودن فزونخواهى آنان،ريشه دوانيدن آنان در هر مملكتى، مشكلاتى را براى آن سرزمين فراهم مىآورد. و ثانيا بدبختى هر مليت كه ناشى از سودجويى يهوديان باشد،يك اقدام اساسى را در پى دارد كه همانا قيام عليه منافع آنان است و اگر در نهايت بتوانند اخراج آنها.بنابر قول مليون فرانسوى اين نكته را بايد توجه كرد كه«يهودىها هيچ وطنى ندارند.براى آنها وطن جايى است كه در آنجا موجبات پيشرفت و ترقى ايشان فراهم باشد.
يهودىها وطن را در جايى جستجو مىكنند كه در آنجا منافعشان حفظ گردد» و به عبارتى بهتر در هر جا كه بتوانند به راحتى بر ذخيرههاى مالى بيافزايند،آنجا را وطن خود مىپندارند.
بنابراين نمىتوان شرايط تحميلى براى داشتن يك شغل خاص را عامل اصلى رباخوارى يهوديان دانست.
اصولا يهودى رباخوار را به صورت مخلوقى كه مختص جامعه قرون وسطايى است،معرفى مىكنند و عدهاى معتقدند كه اسحاق آبرابانل «از نخستين متفكرينى است كه به دفاع صريح و آشكار از رباخوارى برخاست و بنيانهاى توجيه نظرى و دينى آن را در ميان مسيحيان گذارد» .
وى در سال 1496 رسالهاى نوشت كه در سال 1551 چاپ شد و در آن از مبادلات مالى مبتنى بر بهره دفاع نمود.او نوشت: در بهره هيچ چيز نكوهيدهاى وجود ندارد.اين كاملا درست است كه مردم از پول، شراب و غله خود بهره دريافت كنند[...]اين روش متعارف و صحيح،مبادله مالى است.وام بدون بهره را تنها بايد به همدينان پرداخت.به آن كسانى كه ما به ايشان لطف ويژه داريم. بدين وسيله«از قرن پانزدهم به بعد پيشرفت اقتصادى اروپا با پيشرفت يهود همزمان شد و يهوديان در بنيادگذارى اقتصاد امروزى اروپا سهم بزرگى ادا كردند.به عقيده سومبارت، اگر روابط بازرگانى در اروپا جنبه بين المللى يافت و شبكه آن به تدريج مناطق ديگر جهان را در بر گرفت و اگر نظام بازرگانى اروپا از قرن پانزدهم به بعد پيوسته كار آمدتر و پرسودتر و عقلانىتر شد و به صورت امروزى خود در آمد و از اينها مهمتر اگر روحيه سرمايهدارى در ميان اروپاييان رسوخ كرد،همه تا اندازه زيادى نتيجه كوششها[و البته سودجويىها]ى يهوديان بوده است». سومبارت در ريشهيابى و بررسى روند رو به گسترش سرمايهدارى غرب جاى پاى يهوديت را در جاى جاى اين مراحل شناخته و به تبيين آن مىپردازد.وى معتقد است كه نقدينگى يهوديان به دليل چنگ اندازى آنان بر دو نوع كالاست:«اول،معادن تازه كشف شده طلا و نقره در آمريكاى مركزى و جنوبى» كه«با داشتن آن قدرتى به دست مىآورند كه قوانين سياسى و مذهبى را نيز منكر شده و بنابر نظر برنارد لازار آقايى آقاهاى خود را به دست مىآورند.» «دوم،پنبه و نيل كه مواد اصلى صنايع نساجى بود» كه در حال حاضر آنها را نيز مسخر يهوديان مىبينيم.
بنابر نظر سومبارت«پيدا شدن بورس كه به منزله قلب فعاليتهاى اقتصادى امروزى است و رواج انواع برگههاى بهادار،به ويژه برات و سفته نيز فرآورده نبوغ سوداگرانه يهودى است و او مىنويسد كه كهنهترين برات را در تاريخ اروپا يك يهودى به نام سيمون روبنس در سال 1207 ميلادى كشيد و يهوديان چون در قرون وسطى در شمار فعالترين صرافان و رباخواران و وام دهندگان بودند،بعدها واسطههاى عمده بازرگانى بين المللى شدند و استفاده از ارز را در معاملات آن باب كردند.» در واقع همه اين فعاليتها را در پرتو فردگرايى يا انديويدواليسمى انجام مىدادند كه خود براى تجارت و مصرف آزاد،آن را لازم دانسته،از آن حمايت مىكردند. سومبارت كه تحقيقات گستردهاى را در خصوص ريشههاى سرمايهدارى و نقش يهوديان در آن انجام داده است،بر اين اعتقاد است كه تعقل اقتصادى مورد نياز براى سرمايهدار شدن متضمن سه شرط است:اول برنامه گذارى،تا هر كارى از روى نظم و تدبير باشد.دوم كارايى،تا در هرگونه كار توليدى بهترين افزارها برگزيده شود.سوم حساب دانى.و در ادامه مىافزايد كه آرزومندان سرمايهدار شدن علاوه بر جمع اين شرايط از دو صفت نيز بايد برخوردار باشند:اول مرد همت و خطر باشند و دوم سوداگر باشند.يعنى همه كارها را بر محك پول بسنجند و سراسر اين جهان را چون بازارى بزرگ بينگارند كه،كارهاى آن خواه خوب يا بد،از روى عرضه و تقاضا و سود و زيان،مىگردد.اينك اگر آموزشهاى دين يهود را به شكلى كه در تورات و تلمود و قوانين ابن ميمون و يعقوب بن عاشر و يوسف قرو بررسى كنيم مىبينم كه دين يهود جامع اوصاف روحيه سرمايهدارى است.
از همين رو هميشه به فعاليتهاى اقتصادى معينى رو آوردهاند و از زمان حضرت سليمان از توانگرترين مردمان بودهاند و چگونگى استفاده از اندوختههاى پولى را آموختهاند و به اهميت فلزهاى گرانبها پى بردهاند. با اين اوصافى كه سومبارت از خصلت ذاتى يهوديان در سودجويى و سرمايه پرستى و بعبارتى زرسالارى برشمرد،به راحتى مىتوان به درك حقيقى از اين طنز لويناس پى برد كه مىگويد: «نمىدانم كه دنيا به يهودى نياز دارد يا نه ولى مطمئنم كه يهودى به دنيا نياز دارد.» طبيعتا چنين ميل شديدى به زرسالارى كه حاصل رباخوارى است و نهايتا منجر به ضايع شدن حق ديگران مىشود،بازتابهاى عديدهاى را در جوامع گوناگون به عنوان يكى از علل مهم رفتار يهود در پيدايش يهود ستيزى داشته است.البته يهوديان نيز بر آن وقوف داشته و حتى معترف هستند.قرآن كريم نيز«نخستين مأخذى است كه اشتغال يهوديان به رباخوارى را مطرح ساخته است» چرا كه مىفرمايد: و اخذهم الرّبوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال النّاس بالباطل و اعتدنا للكافرين منهم عذابا اليما. با آنكه نهيشان كرده بوديم،ربا مىگرفتند و اموال مردم را به باطل مىخوردند و ما براى كافرينشان عذاب دردناكى تهيه كردهايم. اين موضع گيرى اسلام در قبال ربا و رباخواران به زعم دايرة المعارف يهود مانعى جدى در راه رباخوارى يهود پديد ساخت. در مسيحيت نيز مواجهه مسيحيان با رباخوارى يهوديان چهرههاى متفاوتى از تشنج را علاوه بر اختلافات مذهبى،هويدا ساخت.
ويل دورانت معتقد است كه: رقابتهاى اقتصادى نيز در پس اين خصومتهاى دينى پنهان بودند.در زمانى كه به پيروى از احكام پاپ ربا خوارى در ميان مسيحيان حرام شمرده مىشد يهوديان تقريبا انحصار وام دادن و بهره گرفتن را در سراسر عالم مسيحيت در دست داشتند.
بعدها كه بانكداران مسيحى اين تحريم دينى را ناديده انگاشتند تجارتخانههايى [...در شهرهاى مختلف اروپا]،تأسيس يافتند كه مدعى و رقيب اين امتياز انحصارى يهوديان شدند؛و در نتيجه نقطه اصطكاك و تضاد تازهاى ميان مسيحيان و يهوديان بوجود آمد. تضاد ميان مسيحيان و يهوديان در باب ربا خوارى يهوديان،«چنان در اروپا توسعه يافت كه از سال 1230 مخالفت شديد كليسا را برانگيخت و موجى از مبارزه با ربا خوارى را پديد ساخت.» در سال 1231 شاه سيسيل طى فرمانى حداكثر بهره مجاز ربا خواران يهودى را ده درصد اعلام كرد.
در سال 1239،لويى نهم،پادشاه فرانسه،طى فرمانى رباخوارى را در سرزمين خود ممنوع كرد.
در سال 1244 شاه اتريش نيز فرامينى صادر كرد و براى بهره يهوديان سقفى محدود قايل شد.
شاه آراگون و حكمرانان ايتاليا،كه با يهوديان پيوند بيشتر داشتند،حداكثر بهره مجاز را 20 درصد اعلام كردند؛ولى در عمل بهره مرسوم 33 تا 43 درصد و گاه بسيار بيشتر بود.در سال 1275 ادوارد اول،پادشاه انگليس (1307-1272) قوانينى سخت عليه رباخوارى وضع كرد.و سرانجام فرمان اخراج يهوديان را صادر نمود.در سال 1290 مأموران مسلح دولتى به شهر لينكلن حمله بردند و يهوديان را از انگليس اخراج كردند.
...در سال 1306 فيليپ چهارم،پادشاه فرانسه،نيز يهوديان را از اين كشور اخراج كرد.در سال 1315،لويى دهم،طى فرمانى بار ديگر اجازه بازگشت يهوديان به فرانسه را صادر نمود ولى به شرط آنكه دو سوم از كليه منافعى كه از راه رباخوارى،تا پيش از نفى بلد شدنشان به دست آورده بودند،به پادشاه فرانسه تقديم دارند. با اين همه«ربا خوارى يهوديان چنان اعتراض مردم را برانگيخت كه«فيليپ دراز»پادشاه بعدى فرانسه،مجبور شد در سال 1322 با آنان را اخراج كند.
اين موج چنان نيرومند بود كه حتى آلفونسوى يازدهم،شاه كاستيل و لئون كه در بار او كانون ربا خوارى به شمار مىرفت،زير فشار پاپ مجبور شد در سال 1348 طى فرمانى ربا خوارى را ممنوع كند.اين فرمان كمى بعد (1351) لغو شد.» از ميان تمام قيامها و اقدامات ضد يهودى به دليل نزول خوارى و يا ربا خوارى يهوديان،قيام بوگدان خملنيتسكى (1657-1595) در لهستان از ويژگى خاصى برخوردار است.اين قيام در منطقه يهودى نشين لهستان كه ساكنين موسوم به«يهوديان خاور»را در بر مىگرفت آغاز شد.
يهوديان اهل اين منطقه چه در آن روز و چه در حال حاضر كه به آمريكا و اسرائيل مهاجرت كردهاند،داراى نفوذ سياسى و اقتصادى خاصى هستند. قيام خملنيتسكى به دليل استثمار بيرحمانه روستائيان از سوى رباخواران،و مباشرين و مستأجران و پيمانكاران يهودى و اشرافيت لهستان در سال 1649-1648 شكل گرفت.در جريان اين قيام تودههاى دهقانان عاصى و عوام روحيهاى به شدت ضد يهودى از خود نشان دادند. كه در تاريخ«به عنوان يك يهود ستيزى صاف و ساده تلقى مىشود» و بعضا هم يهوديان از آن به عنوان يك خاطره ناخوشايند ياد كرده و رهبر قيام را خمل پليد نام نهادهاند. و هم اكنون نيز سياستهايى كه خاستگاه آن منطقه اوكراين و يا شوروى سابق باشد،در مطبوعات اسرائيل به عنوان ميراث خملنيتسكى يا اعقاب آن اطلاق مىشود. شورشها و يا قيامهاى 1819 كه از ورتز بورگ شروع شده بود و بعد سراسر ايالتهاى آلمان را در بر گرفت و به اطريش و مجارستان و لهستان نيز سرايت كرد، و يا سقوط بورس آلمان در سال 1873 همگى ريشه در شيوههاى عملكرد بانكداران ،رباخواران و سرمايه گذاران و صرافان يهود، داشته است كه عواقب وخيمى را عليه خودشان بوجود آورد.
به غير از عملكرد رباخواران يهودى در اروپا نمونهاى خواندنى از نحوه برخورد با يهوديان در آمريكا قابل ذكر است.آبا ابان در كتاب خود داستان را اين گونه آغاز مىكند: اولين يهوديانى كه وارد آمريكايى شمالى شدند،يكدسته 23 نفرى از يهوديان مهاجر برزيل[...]بودند كه در سپتامبر سال 1654 وارد نيو آمستردام ،شهرى كه در آن جمعيت كوچك هلندى از مأمورين كمپانى Dutch West India[كمپانى هند شرقى هلند]مأمور رود هودسون[...]اقامت داشتند شدند.و خسته و كوفته در بندر منتظر اجازه ورود متوقف شدند ولى از طرف حاكم محل[...]به آنها خبر دادند كه هر چه زودتر ميبايست آنجا را ترك گويند[...حاكم طى]نامهاى به شرح زير به كمپانى[...مذكور]نوشت[...]همه يهوديانيكه باينجا ميايند مايلند براى هميشه در شهر ما سكونت نمايند ولى چون از سوابق ايشان با خبريم (پيشه رباخوارى و معاملات تقلبى كه با مسيحيان دارند) از پذيرفتن آنها معذوريم.براى مقامات مؤثر دولتى،قضات دادگاه و همچنين براى مردمى كه به شما اعتماد داشته و پاس احترام شما را دارند و نيز براى مقام روحانى كليسا بسيار ناگوار است اشخاصى را كه بهيچوجه به آنها علاقه و اعتماد ندارند در بين خود بپذيرند و نيز چون اطلاع داريم كه اين اشخاص صاحب هيچگونه صنعت و حرفه هنرى نيستند واهمه داريم مبادا در آينده سر بار جامعه فقير ما گردند[...]ما با خلوص نيت دعا ميكنيم كه خدا ما را از گزند كسانيكه نام عيسى مسيح را به كفر ميالايند و از شر اشخاص بىآبرو و متقلب حفظ كند.
اين واقعه،معروف و ضعيت و عملكرد يهود است كه جزئى از فرهنگ و ذهنيت غير يهوديان را شكل مىدهد.آنچنانكه«در فرهنگ اروپائى واژه يهودى مترادف با رباخوار است.» و اگر حتى در يك زمان و مكان ديگر واقعا يهوديان،چنين رفتارى را در پيش نگرفته و حتى خود جزء فقرا و تنگدستان بودهاند،باز هم«عامه مردم ميل داشتهاند كه ايشان را سرمايه دارانى پنهان كار بدانند و همه جنبههاى زشت سرمايه دارى،يعنى بهرهكشى و رباخوارى و گران فروشى و احتكار و انحصار را به فريب و فساد يهود نسبت دهند.» و چه بسيار مشكل خواهد بود زدودن معانى واژه يهود«در برخى كتابهاى معتبر لغت (فرهنگنامهها) [كه]واژه يهودى اين گونه معنى مىشد:يهودى، صفتى است تحقيرآميز-ربادهنده و رباخوار» و چه مشكلتر خواهد بود زدودن آثار نمايشنامههايى همچون«تاجر ونيزى» اثر شكسپير،كه در قالب هنر،يك اصل مسلم را در طول تاريخ زنده نگه داشته و به عنوان نمادى از فرهنگ عامه مطرح است.
ب:بردهدارى و تجارت برده
ديدگاه تحقير آميز يهوديان نسبت به غير يهوديان بعلاوه سودجويى و فزونخواهى ذاتى اين قوم،پديدهاى را در تاريخ بشريت ايجاد كرده است كه يقينا مايه افتخار تمدن انسانى نبوده و نخواهد بود.
بردهدارى و بهرهكشى از نوع بشر و تجارت برده توسط يهوديان موضوع تحقيقى است كه حتى اسرائيل شاهاك نيز بدان پرداخته است. و مؤيد چنين نظرى را عمدتا مىتوان با رجوع به منابع يهودى دائر بر مجاز بودن آن دريافت.
ابن ميمون يهوديان را به نام مذهبشان مجاز كرد كه كودكان غير يهودى را براى فروش بربايند. چرا كه«فقه تلمودى بردهدارى را مجاز مىشمرد» آنچه مىتوان بر نتايج حاصل از اين رفتار يهوديان نسبت به غير يهوديان مترتب دانست، فزونخواهى و كسب درآمد بيشتر بوده و تنها براى به خدمت گرفتن بردگان به عنوان«غلام خانگى نبوده،بلكه[برده]از ابزار مهم توليد به شمار مىرفته است.در واقع،در فقه يهودى،برده در رديف ساير ابزار توليد،يكى از وسايل استحصال است.بحث فوق بدين معناست كه با فروش ملك آيا فروشنده حق دارد برده خود را بهمراه خويش به محل ديگر انتقال دهد،يا او بايد به ملكيت مالك جديد در آيد.»
با ابتناء به چنين ديدگاهى است كه يهوديان در تولد يك نوع از كسب درآمد،آنهم به زشتترين روش،مشهور گرديدهاند و فعاليت خود را به ويژه در دوران فئوداليسم گسترش دادهاند.به طوريكه«در سده نهم ميلادى بنادر ايتاليا به كانون مهم تجارت يهودى برده بدل شد و محل استقرار و تكاپوى گسترده تجار يهودى»تجارت يهودى برده چنان بيرحمانه بود كه اگوبار اسقف ليون (840-814) را به اعتراض واداشت.اگوبار فعاليتى سخت را آغاز كرد.او شش رساله عليه يهوديان نوشت كه دو تاى آنان به فروش بردگان به ويژه كودكان مسيحى،بوسيله يهوديان اختصاص داشت و عنوان يكى چنين بود:«درباره ضرورت اجتناب از همكارى با يهوديان».او عرايضى به امپراطور پرهيزكار[!]نوشت كه بىحاصل بود.دفاع آگوبار تنها از بردگان مسيحى نبود او درباره بىپناهى بردگان غير مسيحى نيز مطالبى نوشت و خواستار حمايت كليسا از آنها شد.
اگوبار مىگفت كه يهوديان در زير پوشش كتاب مقدس سنن قومى خود را ادامه مىدهند.» و بدينوسيله به فعاليت خود گسترش داده و حتى«طبق يك تحقيق توسط انجمن آمريكايى تاريخ يهود،به جايى مىرسند كه 75 درصدشان در جنوب آمريكا برده بردارى مىكنند و فقط 36 درصد سفيدپوستان غير يهود از جمله بردهداران به شمار مىرفتند.» بردهدارى و نقش يهوديان در بسط و گسترش آن به عنوان يك امر واقع و محتوم وجدان بسيارى از آگاهان و محققين را به درد آورده و«حتى خيلى از آنها توانستهاند كه اين واقعيت را در روزنامههاى مهمى همچون واشنگتن پست مطرح نموده.» بر نقش يهود صحه گذارند و اگر شركت كنندگان اسرائيلى و آمريكايى در كنفرانس ضد نژاد پرستى در دوربان آفريقايى جنوبى-در سال2002-به عنوان مهمترين نژادپرستى و بردهداران مورد بغض و كينه آفريقاييان قرار گرفتند،بىدليل نبود.و واقعا اگر زمانى غير يهوديان بخواهند تاوان اين ظلم بىجبران را از يهوديان استيفا كنند به چه راضى خواهند شد؟
ج:طاعون يا مرگ سياه
محققين يكى از ريشههاى عمده يهود ستيزى در اروپا را در اتهامى مىدانند كه به يهوديان بابت شيوع طاعون نسبت داده شده است.اين بيمارى از سال 1347 تا 1349 در اروپا فراگير شد و قربانيان بسيار زيادى را گرفت.ويل دورانت مىگويد علت اين كه شيوع اين بيمارى را در اروپا به يهوديان نسبت دادند.آن بود كه مردم معتقد بودند يهوديان به قصد نابود كردن امت مسيح، چاههاى آب را به سم آلوده كردهاند و حاصل تحقيقات چنين انتشار يافت كه يهوديان ساكن تولد و مأمورانى با جعبههاى سم،ساخته شده از اجساد بزمجه و مارمولك و قلب مسيحيان،به كليه مراكز يهوديان در كشورهاى اروپا فرستادهاند تا چاهها و سرچشمهها را با آن مسموم كنند. دليل عمده براى متهم كردن يهوديان به اين عمل،ابتدا قليل بودن ميزان قربانيان يهودى در همه گيرى اين مرض ويرانگر بود كه البته ويل دورانت و ساير منابع معتقدند كه«اختلافات در قوانين بهداشت و طرز درمان پزشكان يهودى» و يا«رعايت وسواس آميز قوانين پاكيزگى و حلال و حرام (بودن بعضى) خوراكىها،حتى در سالهاى خشكسالى» باعث شده بود كه اين تب عفونى از يهوديان كمتر از مسيحيان قربانى بگيرد.
دليل دوم،اعتراف عدهاى از يهوديان بود مبنى بر اينكه آنها اقدام به انتشار اين سموم كردهاند.باز هم منابع يهودى معتقدند كه اين اعترافات در زير شكنجه به دست آمده است. صرف نظر از درستى يا نادرستى اين اتهام بايد اعتراف كرد كه اگر اين مرض خطرناك بسيارى از مردم اروپا را از ميان برد،اتهام آن بر يهوديان نيز باعث شد كه بسيارى از يهوديان از محل خود سفر كرده و روحيه ضديت با يهود،بدنبال اين واقعه عميقتر شود.تا جائيكه«در سراسر اروپاى مسيحى[روى هم رفته]پانصد و ده مركز يهودى نشين بكلى خالى از سكنه شدند.» در اين ميان عدهاى همچون شاهاك نيز معتقدند كه افزايش روحيه ضد يهودى در آلمان به دليل شيوع اين اتهام به يهوديان،در واقع بهانهاى بود تا مردم با بعضى از عناصر و حكام زرمدار تسويه حساب كنند.وى در اين باره مىگويد: قتل عامهاى يهوديان به هنگام طاعونهاى بزرگ بر خلاف فرمانهاى روشن و بىابهام پاپ،امپراتور،اسقفها و شاهزادگان آلمانى،صورت گرفتند.در شهرهاى آزاد همچنان كه در استراسبورگ،اين كشتارها منظما نتيجه يك انقلاب محلى بودند كه به واژگونى يك شوراى شهردارى وابسته به حكومت خواص-و حامى يهوديان-و به جايگزينى آن با يك تشكيلات ادارى مردمىتر انجاميد.
د:پروتكلهاى زعماى صهيون
پروتكلها يا مقاولهنامههاى بزرگان يا زعماى صهيون در 24 بند خود،برنامهاى جهانى را تدوين كرده است كه طى مراحل مختلف و در تمام زمينههاى سياسى،فرهنگى،اقتصادى و حتى مذهبى بدنبال تحقق هدف اساسى يهوديان براى استقرار حكومت واحد جهانى است.
فى الواقع محققين در برداشت خود از اين پروتكلها معتقدند كه آنها برنامهاى است كه «سرمايهداران و اقتصاددانان يهود براى ويران كردن بناى مسيحيت،قلمرو پاپ و دست آخر اسلام،آن را تنظيم كردهاند[...و پس از آن]سلطنتى يهودى-داودى برقرار خواهند كرد كه با تدابير و امكانات خود به يهوديان،با آن كه اقليتى ناچيز هستند،امكان خواهد داد،تا بر جهان، مستبدانه حكومت كنند.» در خصوص پيدايش اين پروتكلها،اقوال متفاوتى وجود دارد كه مشهورترين آن ترجمه اين متن از عبرى به زبان روسى براى اولين بار توسط سرگئى نيلوس روسى در سال 1905 يا 1906 است.و بعد نيز ويكتور مارسدن آن را در سال 1918 از روسى به انگليسى ترجمه كرده است.
عدهاى زمان نگارش اين متن را به كنفرانس بال در اوت 1897 نسبت مىدهند. اولين كنفرانس جهانى رهبران يهودى جهان و رسميت يافتن جنبش ملى يهود يا صهيونيسم به رهبرى تئودور هرتصل- در كنفرانس مذكور تمام فعاليتهاى پيدا و پنهان يهوديان در قالبى منسجم و سازمان يافته شكل رسمى پيدا مىكند و در واقع اگر اين پروتكلها را مانيفست يهوديت براى ورود به قرن بيستم بدانيم،مطلبى به گزاف نگفتهايم و اگر با كمى تأمل در اين پروتكلها و مقايسه آنها با تحقق بند بند آن در جوامع امروز بنگريم به حقيقت مطلب بيش از پيش پى خواهيم برد.به دليل مطول بودن متن 24 پروتكل به بخشى از آن،جهت اطلاع و بحث متعاقب آن،بسنده خواهيم كرد.به ويژه آن بخش كه به يهودستيزى اشاره دارد و آن را براى حفظ و حمايت برادران خود يك امر ضرورى مىداند.
زمانى كه پادشاه اسرائيل تاجى را كه اروپا به او هديه مىكند،بر سر مقدس خود گذاشت،پدر جهان خواهد شد. (پروتكل پانزدهم) . ملتها و نيز حكومتهاى آنها از لحاظ ميزان آگاهى بر اسرار حكومت ما در طول تاريخ،همچون كودكى نابالغ بودهاند. (پروتكل پانزدهم) . مىتوانيم هر وقت كه لازم باشد،افكار عمومى را درباره يك موضوع سياسى تهييج يا آرام كنيم و يا آن را به او بقبولانيم،يا ذهن او را درباره آن موضوع دچار شك و تشويش سازيم،امروز مطلب درست و حق را منتشر مىكنيم و فردا مطالب كذب و باطل و بهتان آميز را،گاه واقعيتها را و زمانى مطالب ضد و نقيض آنها را؛و در اين ميان،همواره مواظبيم كه پايمان نلغزد و به سر در نياييم. (پروتكل دوازدهم) -برنامههاى ما حكم مىكند كه يك سوم مردم جاسوسى دو سوم ديگر را بكنند.
(پروتكل پانزدهم) .ا همه دربارها را پر از مردان و زنانى كرديم كه نزد آنها محبوبيت داشتند،اما مزدور ما بودند. (پروتكل بيستم) ما حكومت خود را در انبوهى از بانكداران،صنعتگران و سرمايه داران محاط خواهيم كرد[...]اين،ارقامند كه در همه جا حرف آخر را مىزنند (پروتكل هشتم) -خداوند به ما قوم برگزيده،نعمت اسارت،تبعيد،تفرّق و پراكندگى در جهان را ارزانى داشت.اين امور در گذشته نشان ضعف ما بودند،بعدها سبب قدرت ما شدند، قدرتى كه امروز ما را در آستانه حكومت جهانى قرار داده است.ما تا به اينجا رسيدهايم،و فقط مانده است كه ساختمان حكومت آينده خود را بر اين شالودها استوار كنيم،و اين كار،چندان دشوار نيست. (پروتكل يازدهم) -گوييم[غير يهوديان]بدون كمك متخصصان ما قادر به انديشيدن و درست فكر كردن نيستند،آنها كوته بينتر از آنند كه ضرورت ايجاد آنچه را كه ما در روز تأسيس پادشاهى خود به وجود خواهيم آورد،دريابند. (پروتكل سوم) برخورد يهوديان در اين 24 پروتكل كه شاهد بخشى از آن بوديم،به گونهاى است كه غير يهوديان محكوم به پذيرفتن استيلاى آنان به بدترين شيوه هستند و اگر با مطالعه اين سند روحيهاى ضد يهودى در اذهان غير يهودى شكل گيرد،اتفاقى طبيعى رخ داده است.
اين جو عمدتا پس از انتشار نسخه انگليسى آن پس از جنگ اول جهانى«از 1920 شكل مىگيرد.در تابستان همان سال نشريه مورنينگ پست در لندن،18 قسمت از توطئهاى را كه عليه مسيحيان توسط يهوديان،فراماسونها،بلشويكها،طرح ريزى شده بود،منتشر كرد كه به خطر يهودى-فراماسونرى معروف شد.[...]در ايالات متحده،هنرى فورد فرد متشخص در صنعت اتومبيلسازى،مصمم به انتشار آن در سطح گستردهاى شد.در آلمان پس از شكست در جنگ اول جهانى،زمينه براى تبليغات ضديهودى با هدف نسبت دادن آن به يك توطئه فراماسونرى و يهوديت بين الملل فراهم شد كه نهايتا منجر به چاپ پروتكلها در سال 1920 در پنج نوبت در آلمان گرديد.در ايتاليا نيز كشيشى به نام جيووانى پريوزى ضمن چاپ پروتكلها نقش مؤثرى از رهبرى جريان يهودستيز در ايتاليا را بر عهده گرفت» .بدون شك چنين جرياناتى در طول قرن بيستم،عامل ناامنى دائمى براى يهوديان را فراهم آورد كه اساسا آنها را به فكر واداشت رويهاى جديد اتخاذ نمايند كه آن هم انكار صحت پروتكلها و توطئه و جعلى بودن آن بود.
آبا ابان تئوريسين معروف صهيونيست،پروتكلها را سندى جعلى به منظور اغفال تزار و بدبين كردن وى نسبت به يهودىها مىداند كه در سالهاى 1901 تا 1905 در پاريس تهيه شده بود. از سوى ديگر روزنامه«تايمز لندن اين سند را يك سند ساختگى و جعلى توصيف كرده نوشت كه اين سند اساسا بر پايه دروغ محض بنا شده و كسى نبايد در پرتو تبليغات مضر اغفال گردد.» و آنچه هم اكنون در منابع و مراجع از پروتكلها در مىيابيم،سراسر جعلى و دروغ پنداشتن آن به لسانى علمى است.از جمله در كتابDICTIONARY OF JEWISH LORE AND LEGEND مىخوانيم: پروتكلهاى زعماى صهيون از جمله اسناد يهود ستيزانه است كه جزئيات توطئههاى يهوديان در سطح بين المللى را جهت استيلا بر جهان نشان مىدهد.اين پروتكلها بر اساس تصور مسيحيت قرون وسطى شكل گرفت كه يهوديان را پيرو شيطان فرض مىكرد.اين پروتكلها براى اولين بار در اواخر قرن 19 كه توسط پليس تزارى تهيه شده بود،مطرح گشت.آنان نيز اين متن را بر اساس نظرات ناپلئون سوم-كه يهوديت بدنبال سيطره بر جهان است-نگاشته بودند و نهايتا احساسات يهود ستيزى را بالا بردند. نكته حائز اهميت در منظر بسيارى از محققين در اين مقال آن است كه اگر تمام استدلالهاى مستند و غير مستند پيرامون جعلى بودن پروتكلها را نيز بپذيرند،باز هم يك سؤال همچنان باقى مىماند و آن اين كه چگونه تمام آن برنامهها و وعدههاى داده شده در اين پروتكلها بدون برنامهريزى،هم اكنون محقق شده است؟آيا هم اكنون شاهد سيطره يهود بر اقتصاد،رسانهها،كانونهاى سياست جهانى،فرهنگ و غيره نيستيم؟آيا هم اكنون دولت يهودى در اراضى فلسطينى تشكيل نشده است؟آيا توطئههاى يهود براى اضمحلال امت اسلامى و تحقق ملىگرايى در جهان اسلام به وقوع نپيوسته است؟و دهها سؤالى كه از بطن پروتكلها بر مىآيد و همچنان بىجواب مانده است.
براستى ترجمه و چاپ اين اثر در ميليونها نسخه در سراسر جهان با چه نيّت و منظورى صورت مىگيرد؟اگر يهوديان منزه از چنين توطئه چينىهايى هستند،چرا اين كتاب مخاطب ميليونى دارد و همواره بر آن نيز افزوده مىشود؟ سؤالهايى نظير اينها با خواندن 24 پروتكل زعماى صهيون زيادتر خواهد شد و منكرين و معتقدين به جعلى بودن پروتكلها نيز بايد براى آن جوابهاى متناسب بيابند.
دلايل سياسى و اقتصادى
دلايل سياسى يهودستيزى را بايد در انگيزههايى دانست كه براى مقاصد و مطامع سياسى عدهاى از دولت مردان و يا رهبران گروهها و جريانهاى سياسى به كار گرفته مىشد.
هدف از بيان اين دلايل،ذكر تضييقات به عمل آمده عليه يهوديت به عنوان بررسى ريشههاى يهودستيزى نيست،بلكه مقصود،بيان يك هدف سياسى است كه از يهود ستيزى به عنوان يك وسيله در نيل به آن هدف بهرهبردارى مىشود.در واقع يهود ستيزى دستاويز سياست بازانى است كه با قربانى نمودن يهوديان به اهداف خود مىرسند.در بسط و تفصيل اين دليل،مىتوان مطامع اقتصادى را به عنوان هدف اصلى و سوء استفاده از يك جريان سياسى برشمرد.اكنون به هر دو وجه اين دليل خواهيم پرداخت.
الف.مطامع اقتصادى
يهودىها در طول تاريخ به دنبال منافع اقتصادى سر تاسر دنيا را طى كردهاند اما براى مخفى كردن حرص و آزشان به منافع صرفا دنيوى،نام«مهاجرت»به آن دادهاند.
«مهاجرت»شاه بيت تحريف گونه اين مبحث در يهوديت است.در واقع يهوديان با بهرهگيرى از اين روش خود را همچنان حفظ كرده و مكان زندگى خود را به واسطه سودى كه از لحاظ مادى برايشان دارد،انتخاب نموده و به آن مهاجرت مىكنند.طبعا در چنين جريانى مطرح شدن «مهاجرت و ضرورت عمل به آن»در انديشه يهودى،تقدس يك سرزمين و رويكرد مذهبى و تعلق ملى بدان،گزافهاى بيش نيست،چرا كه تعلق مادى براى يهوديت مهمتر و با ارزشتر از تعلق ملى و يا مذهبى به يك سرزمين است.
جهت آشنايى بيشتر با اين مفهوم،نمونهاى از يك چنين رويكردى را در انديشه و عمل يهوديان به هنگام مخير نمودن آنان در بابل،در زمان بازگشت به اورشليم،مىتوان در منابع مختلف مشاهده كرد كه چگونه يهوديان از رفتن به سرزمينى كه معبدشان در آن است امتناع ورزيده و مناطق خوش رونق تجارى پارس و بين النهرين را بر مىگزينند.
مهاجرت ضامن بقاى يهود با روحيه سوداگرى او در طول قرون متمادى بوده است.اين معنا در ادبيات مذهبى يهود به واژه«گالوت» اطلاق مىشود كه به معناى هجرت و هم چنين مكانى است كه يهوديان به هجرت رفتهاند. اما يهوديان چنين وانمود مىكنند كه اين مهاجرت آنان ارادى و از روى ميل نبوده است،فلذا«آنرا رنگ و صبغهاى اجبارى داده واژهاى تحت عنوان «تبعيد» ،را براى آن برگزيدهاند» تا از اين طريق مقصد اصلى خود را از غير يهوديان پوشانده و براى اسكان در هر جايى كه مىخواهند،مانعى نداشته باشند.آبا ابان در نقاشى اين تصور مىگويد:
اصولا يهودىها هميشه از چندين جهت نسبت به وضع خود در بيم و هراس بودند يكى اينكه مذهب و ديانت ايشان با اهالى اروپا فرق داشت و دايم كليسا با آنها مخالفت ميكرد ديگر اينكه سرمايه داران مسيحى نيز كه وضع خود را در خطر ميديدند بشدت بر عليه يهودىها توطئه و دسيسه چينين كرده،ايشانرا مورد حسادت و قبطه قرار مىدادند.و بعلاوه اهالى اروپا يهودىها را اجنبى و خائن مىپنداشتند و هر خدمت صادقانهاى را از طرف يهودى ها خيانت به كشور دانسته و با نظر سوء ظن و بدبينى بآن مينگريستند و بهمين جهت اجازه نميدادند،در سياست دخالت كرده ابراز لياقتى بنمايد.تنها چيزى كه در هزارها امتياز از روى ترحم به ايشان واگذار كرده بودند شانس و فرصت تبعه شدن بود و بس. در نظر سومبارت اين اجبار و تنگنا براى مهاجرت نيز مورد قبول نيست.وى معتقد است كه انديشه تبعيد محور اصلى ايدئولوژى يهود است اجبارى بودن اين تبعيدها را نمىپذيرد و مىنويسد مهاجرت اوليه از فلسطين نيز به طور عمده داوطلبانه بود.به زعم سومبارت،كوچروى و تمايل به مهاجرت در ذات روان فرهنگى قوم يهود نهفته است.
وى در جاى ديگر خاطرنشان مىسازد كه«تمايل به مهاجرت و جابجايى جمعيتى و ايجاد مراكز بين المللى تجارى از طريق اين مهاجرتها نيز،از خصيصههاى اصلى روانى اين قوم است.» در كتاب«يهوديان،خدا و تاريخ»نوشته دايمونت آغاز اين مهاجرت را كه يهوديان از آن به تبعيد ياد مىكنند،انهدام نخستين سلسله سلطنتى يهودا و پيامد آن را اسارت بابل مىداند.از همين زمان است كه واژه جديد دياسپورا 4 مفهوم تبعيد را تكميل مىكند. اين واژه يونانى در فرهنگ يهود به معناى پراكندگى است و بارى از مفهوم گرده افشانى در خود دارد و به معناى دقيق پراكندن است. دايمونت اذعان مىكند كه«دياسپوراى واقعى براى يهوديان از فتح بابل از سوى ايرانيان آغاز شد.وقتى ايرانيان به يهوديان اجازه بازگشت به زادگاهشان را دادند،بسيارى از آنان ماندن را به جاى بازگشت به فلسطين،برگزيدند.اقامت يهوديان در بابل پيش از پيروزى ايران،ناخواسته و اجبارى بود.پيش از پيروزى ايران،آنان در تبعيد مىزيستند و اينك ديگر در دياسپورا». منابع ديگر يهودى نيز بر اين نكته اعتراف دارند كه«بيشتر يهوديانى كه به اسارت بابل رفتند، به فلسطين باز نگشتند در طول صدها سال بعدى در ميان سراسر 127 استان امپراتورى ايران پراكنده شدند.در همان دوره،جامعه يهودى در مصر پديد آمد و به سرعت رشد كرد.» يهوديان دياسپورا و يا پراكنده در سراسر جهان،بلحاظ«لجاجت،قدرت اراده و توان شگرف در انعطاف پذيرى» كه سومبارت آن را از جمله خصايص يهودى مىداند،آموزههاى خاص اجتماعى،اقتصادى،سياسى و اخلاقى ممالك ساكن را سريعا فرا گرفته در صدد ادغام ظاهرى در آنها برآمدند.چرا كه در بسيارى از موارد الصاق ستاره زرد و مشخص بودن به عنوان يك يهودى با علامات خاص،با پنهانكارى آنها منافات داشته است و شايد به همين دليل«يهوديان در طول تاريخ در همه جاى دنيا،جوامعى،دو يا سه زبانه بودند.دانستن زبان عبرى براى آموزش تورات از پنج سالگى اجبارى بود.آنان زبان جوامعى را كه به آن مهاجرت مىكردند،خيلى زود مىآموختند.در هجرت بابل و ايران،زبان آرامى زبان دوم آنان و فارسى زبان سوم آنان بود.» در واقع زبان به عنوان يكى از مهمترين دلايل تمايز يهوديان با ساكنين همجوار در دياسپورا مورد توجه بوده است.
در خصوص هم رنگى مذهبى،آداب و رسوم و خلقيات نيز مباحث مهمى مطرح بوده كه به آنها خواهيم پرداخت.ضمن آن كه مشاغلى را برعهده مىگرفتند كه منطبق با وضعيت آنها در طول تاريخ بوده.به عنوان مثال انگيزههاى اجتماعى براى روى آوردن به حرفه پزشكى در ميان يهوديان بسيار بود.«اين حرفه برخلاف صنعت و پيشهورى حتى نياز به مكان ويژهاى نداشت.
ابزار آن،قابل حمل بود و همه جا به آسانى مىشد مهارت خود را بدون هيچ ابزار غير قابل حملى اثبات كرد.» شغل صرافى،پيلهورى،داروسازى،دلاّلى و...از جمله مشاغلى است كه يهوديان به تبحر در آن شهره هستند.
مهاجرت،تبعيد و پراكندگى،وضعيتى براى قوم يهود بوجود آورده است كه در بررسى ابعاد تاريخى آن با مشكل مواجه خواهيم شد و به همين دليل«نوشتن كتابهاى تاريخ يهود كار دشوارى است.به فرض تاريخ يونان را مىتوان با تقسيم بندى به برشهاى زمانى نوشت.اما در مورد تاريخ يهود،وقتى مىخواهيم بعد زمانى سدههاى ميانه را بررسى كنيم،بايد بعد مكانى را نيز بيافزائيم و در اين صورت فصلهاى متعدد درباره مناطق گوناگون جهان خواهيم داشت.اگر مدت پراكندگى را 2500 سال بدانيم و نقشهاى تاريخى-جغرافيايى از پراكندگى را نيز در نظر بگيريم،به اين دشوارى در كار تاريخنگارى پى مىبريم.» چرا كه تا حال حاضر نيز بسيارى از محققين نتوانستهاند،جمعيت دقيق يهوديان و محل اسكان و وقايع مربوط به آنها را دقيقا ثبت نمايند و اگر آن دسته از يهوديانى كه به دلايل مختلف هم رنگ قوميتها و مليتها و مذاهب ديگر شده،تا منافع خود را تضمين نمايند،به اين گستره بيافزاييم،كار دشوارتر است.كم نيستند يهوديانى كه به نام هم كيش و هم وطن و هم شهرى بدون اطلاع ديگران به دنبال آمال و اجراى سنتها و رسوم خود هستند.
ب-مقاصد سياسى
يهوديان با طرح مباحثى كه نتيجه مستقيم و غير مستقيم آن،القاء«محدوديت براى آنان در سرزمينهاى ميزبان»است،به دنبال آن هستند كه بر شيپور مظلوم نمايى خود بدمند تا مهاجرت كه براى آنها موجب انتفاع دنيوى است،مخفى بماند و به منزله فرار از ظلم و جور،جلوه كند.
تاريخ نگارى يهود بر مظلوم نمايى استوار است و اين مظلوم نمايى به دليل پشتوانه نيرومند تبليغاتى آن بر افكار عمومى جهان به شدت مؤثر بوده است[...]اين مظلوم نمايى از آغاز با تحريفها و اغراقهاى بزرگ و حيرت انگيز آميخته است تا بدانجا كه مىتوان گفت،تاريخ هيچ قومى چنين با دروغهاى بزرگ و آگاهانه رقم نخورده است.
نخستين مظلوميت تاريخى يهوديان،گم شدن اسباط ده گانه بنى اسرائيل است كه در واقع قربانى توطئه يهوديان شدند.دومين مظلوميت تاريخى ايشان،ماجراى تبعيد بابل است.
در يكى دو قرن اخير،قضاياى پوگرومها در روسيه،دريفوس در فرانسه و هولوكاست در جنگ دوم جهانى بر سلسله مداوم اين داستانها افزوده شد.
در حقيقت يهوديان با توسل بر همين شيوه توانستند موجوديت يك پديده بىريشه در منطقه خاورميانه را-اسرائيل-تثبيت كنند.اعتراف جوليانو اوربانى وزير فرهنگ ايتاليا، روشن كننده منظور اين بحث است: ما اروپايىها براى گريز از عذاب وجدانى كه در برابر يهودستيزى در جنگ دوم جهانى حس كرديم،اقدام به جعل دولت اسرائيل نموديم. يهوديان با تلفيق حربه مظلوم نمايى و ابزارى به نام مهاجرت براى موقعيتى بهتر،استراتژى اصولى يهوديت را پىريزى كردند و توانستند با توسل به همين روش در سراسر جهان پراكنده شوند.اين از دلايل مهم عدم تعلق يهوديان به يك سرزمين خاص است و جالب اين كه بدانيم هيچ قوميتى با جمعيت حداكثر 14 ميليونى خود در سراسر دنيا،به اين صورت پراكنده نشده است.در واقع با مرورى كوتاه بر محلهاى تمركز يهوديان در دنيا متوجه خواهيم شد كه اين قوم در هر جا كه برايش سودى در بر دارد،حاضر است.
با اين رويكرد،به نمونههاى تاريخى از جريانهاى يهودستيزى با دلايل سياسى آن مىپردازيم.تا فصل جديدى از بررسى ريشههاى يهودستيزى را به پيش ببريم.با اين تفاوت كه در اين فصل يهوديان خود بر تنوره يهودستيزى مىدمند و آتش آن را شعلهورتر مىكنند.
تفتيش عقايد (انكيزيسيون)
كتاب تاريخ تفتيش عقايد نوشته فرانكو مار تينلى به عنوان يكى از دهها كتابى است كه قوانين سال 1412 را ابتداى جريان انكيزيسيون دانسته و مىنويسد: [اين]قوانين صريحا ضد يهود به شمار مىآمد و در سال 1480 در تولد و به تأييد رسيده بود.از همين سال بود كه شاه فرديناند با توسل به حربهاى كه مىتوان آن را عالمانه و پرتداوم ناميد به طرد و نفى بلد يهوديان از سرزمين اسپانيا پرداخته بود.[تا جايى كه]در ماه آوريل 1481 به كليه يهوديان قلمرو پادشاهى تكليف شد تا از محلههاى خود كه محله مخصوص يهوديان ناميده مىشدند،بيرون نيايند و در خارج از اين كوىها سكونت اختيار نكنند.اواخر سال بعد يعنى در 1482 در ايالت آندلس، دستور تخليه به يهوديان ابلاغ گرديد.در سال 1483 ايشان حوزه اسقفيه سويل [...شتيلا]و كوردو (قرطبه) اخراج و نفى بلد گرديده بودند و بالاخره در 1486، ساراگوس (سرقسطه) ،آلبارسن و تيروئل از حضور اينان آزاد و پاكسازى شده بود.به سبب تحمل اين تضييقات و نيز مهاجرتهاى جمعى و زندان و تبعيد،تعداد يهوديان به شدت رو به كاهش نهاده بود[...و سرانجام]روز 31 مارس 1492 فرمان نفى بلد باقيمانده اقشار جماعت يهودى اسپانيا صادر و انتشار يافت.آخرين مهلتى كه در اين زمينه اعطاء گرديد تاريخ نفى بلد را به 31 ژوئيه محول نمود. يهوديان در وضع به وجود آمده در اين زمان مخير به انتخاب مرگ يا غسل تعميد بودند كه عمدتا غسل تعميد را برگزيدند،به طورى كه بيشترين رقم تغيير مذهب در تاريخ يهود،متعلق به همين دوران است كه البته دليل آن را اولا عدم سكونت يهوديان اسپانيا در گتو و ثانيا پراكنده بودن آنان در سطح محلههاى اشرافى شهرهاى اسپانيا و ثالثا نداشتن هيچ تفاوت در ظاهر،لباس،زبان و آداب اجتماعى با اسپانيايىها برشمردهاند. اگر چه اسپانيايىها طبق وضعيت بوجود آمده در سال 1449 در شهر تولدو كه منجر به تدوين قانون پاكخونى و ممنوعيت احراز پست از سوى نوكيشان شده بود،تجربه ارزندهاى از شيطنت يهوديان تغيير مذهب داده شده داشتند ولى به هر حال تن به اين انتخاب يهوديان مبنى بر پذيرفتن غسل تعميدشان دادند.ولى در سال 1547 باز هم نظامنامه پاكى خون،به طور رسمى احياء گرديد. بدين ترتيب پيامد اوليه از اجراى انكيزيسيون در اسپانياى عصر فرديناند و ايزابل،اولا مهاجرت يهوديان بود و ثانيا تغيير مذهب و يا غسل تعميد بسيارى از يهوديان به منظور رهيدن از انتخاب ديگرى به نام مرگ.اما در خصوص مهاجرت طبق نظر دايرة العمارف بريتانيكا اين هجرت عظيم سبب شد تا بزرگترين مركز زندگى يهود تغيير كند. [اين]جابجايى جمعيتى كانونهاى يهودى از نيمه دوم سده پانزدهم تا پايان سده هيجدهم زير ساخت اقتدار مالى يهوديان در سده نوزدهم و شالودههاى نقش مهم آنان را در پيدايش نظام جديد سرمايهدارى فراهم آورد.مورخين دانشگاه عبرى اورشليم اين جابجايى جمعيتى را تداركى براى صعود نقش يهوديان در تكاپوى اقتصادى عصر جديد مىدانند.در واقع[...]اگر كانونهاى بسته و منسجم يهودى در مراكز اصلى تجارت جهانى سدههاى شانزدهم و هفدهم مستقر نمىشد و اگر با حفظ پيوندهاى ميان خود يك شبكه بين المللى كارا و منسجم را پديد نمىساخت، يهوديان،هيچگاه نمىتوانستند به جايگاه امروزين دست يابند.» در اين ميان«تعداد واقعى مهاجران بدرستى قابل برآورد نخواهد بود.[در عين حال]اين تعداد،از صد و شصت و پنج هزار تا رقم چشمگير چهار صد هزار تن تخمين زده شده است.» در حالى كه منابع يهوديان«كل يهوديان مهاجر را تنها حدود يك صد هزار نفر مىدانند كه 50 هزار نفر به سرزمينهاى اسلامى و 50 هزار نفر به سرزمينهاى اروپايى مهاجرت كردند.از اين ميان 20 هزار نفر به سرزمين فاس (مراكش) و در همين حدود يا بيشتر به عثمانى رفتند. در همين راستا آقاى عبد الله شهبازى معتقد است: [در]دهه پايانى سده پانزدهم و نيمه اول سده شانزدهم،مسلمانان شبه جزيره ايبرى گروه گروه به شرق اسلامى[...]پناه مىبردند.آوازه ستمگرى دينى حكمرانان مسيحى در همه جا پيچيده بود و همدردى وسيعى را به سود مردم زير سلطه آنان پديد آورده بود.اين مناسبترين فضا براى جابجايى جمعيتى يهوديان بود؛ مهاجرتى كه در شرايط عادى به هيچ روى امكان نداشت.يهوديان با اين موج آميختند،در نزد مسلمانان خويشتن را قربانيان ستم مسيحيان وانمود كردند.
بدينسان از نوعدوستى آنان برخوردار شدند و در موطن جديد جايگاهى استوار يافتند.مهاجرت مارانوها كه نامهاى مسيحى اسپانيائى و پرتغالى را بر خود داشتند، تا بدانجا بود كه در سده شانزدهم در بسيارى از سرزمينهاى اروپا،آسيا،آفريقا واژه پرتغالى با واژه يهودى،يكى تلقى مىشد.اين مهاجرتى ساده نبود.يهوديان مارانو، بهمراه خود نقدينگىهاى انبوه جابجا مىكردند و لذا كمى پس از استقرار در مأواى جديد به قدرتهاى درجه اول اقتصادى آن منطقه بدل مىشدند.
جالبتر اين كه«مهاجرت يك صد هزار نفرى فوق در يك دوره طولانى يك صد ساله صورت گرفت.» و اين خلاف تصورى است كه از تفتيش عقايد به صورت تاريك،در ذهنها وجود دارد و آن را محدود به چند سال اول مىداند و از سوى ديگر در شمار قربانيان آن نيز گزافههايى گفته شده كه يهوديان در دايرة المعارف خود به نام جودائيكا،آخرين تعداد قربانيان را 31912 نفر ذكر كردهاند.
از پيامدهاى ديگر انكيزيسيون در اين دوره،همانطور كه ذكر شد،نوكيشان غسل تعميد يافته يهودى بودند كه با نام و يا اصطلاح مارانو معروف گشتند.«اين لفظ را گاه مأخوذ از عبارت بيست و دوم از باب شانزدهم رساله اول پولس رسول به قرنتيان دانستهاند (كه مىگويد) : اگر كسى عيسى مسيح را دوست ندارد،آناتيما بادماراناتا همچنين اين لفظ ممكن است تعريفى از لفظ موريسكو 5 يا مور باشد كه به عربهاى اسپانيا گفته مىشود.در هر حال مارانو به زبان اسپانيايى به معنى خوك است.» كه البته بعضى از منابع يهودى در توضيح اين واژه اظهار مىدارند كه:«كليسا به اين گروه[از يهوديان كه اجبارا غسل تعميد را در قبال مرگ پذيرفته بودند]مارانو مىگفت كه به معناى ملعون است.» [اين عده]نسل در نسل پنهانى،مراسم يهودى را هر چند مختصر انجام مىدادند.
مشهور است كه يك مارانو به بهانه داشتن زخم معده تمام سال در خانهاش نان فطير مىخورد تا بتواند هشت روز عيد پسح،فطير بخورد و مورد شك جاسوسان تفتيش عقايد،قرار نگيرد!مارانوها روزهاى كيپور در صحراها و كوهستانهاى خلوت جمع مىشدند تا بتوانند روزه بگيرند و به صداى شوفار گوش بدهند.مارانوها اغلب از خانوادههاى بسيار ثروتمند بودند و به كسانى كه حاضر به تغيير مذهب نشده و در وضع خطرناكى مىزيستند،كمكهاى زيادى مىكردند.در خانه مانوراها،توراة و كتابهاى نيايش و عرفان يهود پنهانى نگهدارى مىشد. اگر منابع مستند تاريخى،بر يك جابجايى بزرگ جمعيتى يهود در اين دوره،با چاشنى مظلوم نمايى،مهر تأييد بزنند و حتى يهوديان به ظاهر غسل تعميد يافته مارانو را نيز هم چنان، يهودى تصور كنيم كه در كسوتى جديد به ماجراجويىهاى طمع كارانه خود،مشغول هستند، اين سؤال مطرح مىشود كه انكيزيسيون براى چه و از سوى چه كسانى طراحى شد؟ عدهاى از محققين بر آن هستند كه جريان انكيزيسيون با اين مقدمه را معطوف به يك هدف مشخص ارزيابى نمايند كه همانا«ريشهكن ساختن اسلام در شبه جزيره ايبرى »بوده است.براى تبيين استدلال چنين فرضى در ابتدا مىبايست به بررسى موارد ذيل پرداخت:
1-حكمرانان پايهگذار انكيزيسيون و پيوند ايشان با زرسالاران يهودى 2 - گردانندگان انكيزيسيون 3- قربانيان انكيزيسيون.
1- پيوستگى منافع حكمرانان اسپانيا با زرمداران يهود لازمه بقاء حكومتهاى اسپانيايى در بسيارى از موارد بوده است.در سايه اين روابط هر دو طرف به اهداف خود نائل مىشدند.
حكمرانان پايههاى حكومتى خود را بر پول و مناسبات مالى يهوديان قرار داده،پشتوانهاى قوى از ثروت،به هنگام جنگ و روابط با دست كشورها ايجاد مىكردند و يهوديان نيز در خلال انباشت ثروت خود در ساير زمينهها نيز دست مىيافتند.به عنوان مثال بيش از صد سال پيش از آن كه تفتيش عقايد مسيحى برپا شود،يهوديان كاستيل با استفاده از نفوذ خود در دستگاه پىير اول، در سراسر مملكت عليه غير متعبدان خويش،دستگاه تفتيش عقايد به راه انداختند. و حتى طبق اسناد بايگانى شده اسپانياى قرون سيزدهم و چهاردهم بسيارى از پادشاهان كاتوليك اسپانيا با فرمانهاى مفصل و متعدد خود،متضمن اجراى اكيد و دقيق احكام يهودى هم چون سبت بودند.در اين ميان هر جريمهاى كه به دستور دادگاه خاخامى به خاطر نقض دريافت مىگرديد،نه دهم آن به سلطان تعلق مىگرفت. 5 در خصوص اين بده و بستانهاى مالى مطالب فراوانى در تاريخ وجود دارد.ويل دورانت در اين مورد خاطرنشان مىسازد كه حتى هزينه ازدواج فرديناند و ايزابل با 20 هزار سكه طلايى كه يك يهودى به آنان قرض داد،تأمين شد. محققين بر اين نكته تأكيد دارند كه«دربار ايزابل و فرديناند مأواى برجستهترين و ثروتمندترين زرسالاران يهودى سده پانزدهم بود؛هم آنان بودند كه طرح اشغال غرناطه را ريختند،به سرمايه گذارى هنگفت در آن دست زدند و سپس كريستف كلمب را به سوى قاره آمريكا گسيل داشتند و موجى نوين از غارت ماوراء بحار را بنيان نهادند.» در كتاب تاريخ تفتيش عقايد نويسنده با اذعان به نفوذ بالاى يهوديان در دربار اسپانيا،صدور و اجراى فرمان تفتيش عقايد را بدون ذكر دليل به شرح ذيل ضرورى مىدانست: پادشاهان كاتوليك پس از پيروزى در نبرد گروناد[غرناطه]نفس راحتى كشيدند و بالاخره فرصت و امكان بركندن بنياد يهوديان را به دست آوردند.
هر چند صرافان بزرگ يهودى مانند اسحاق آبرابانل و ابراهيم سينور،مشت مشت طلا از كيسه شخصى در وجه فرمانروايان اسپانيا سرازير ساخته بودند تا ايشان مخارج روزافزون يك جنگ فرساينده را تأمين كنند.هر چند خزانه اسپانيا به طور مداوم پول و اعتبار يهوديان را از آن خود مىكرد،ليكن اين مسئله مانعى در مورد تصويب و اجراى قانون نفى بلد سال 1492 به شمار نمىآمد. 3 اين ديدگاه يا غافل از روابط واقعى يهوديان با حكمرانان انكيزيسيون است و يا هدف اصلى انكيزيسيون را در نيافته و در نهايت با اطلاع از اين موارد،ذهن مخاطب خود را منحرف مىكند.
2 - بنيانگذاران و گردانندگان انكيزيسيون و خط و ربط پيدا و پنهان آنان با يهوديان،از دومين دلايلى است كه جريان تفتيش عقايد را به زير سؤال مىبرد.
پاپ سيكستوس چهارم،كسى كه فرمان تأسيس انكيزيسيون را صادر كرد،نيز ضد يهودى نبود.به عكس،به تعبير دايرة المعارف يهود،او پاپ عصر رنسانس بود و بيانگر دورانى كه روح رنسانس در رم پيروز شده بود.در اين زمان،برخلاف تصور رايج،رابطه پاپ و دستگاه كليسا با يهوديان بسيار دوستانه گزارش شده است؛تا بدان حد كه پاپ با يهوديان رابطه شخصى نزديك داشت.او يهوديان را در كتابخانه واتيكان و نيز به عنوان پزشك شخصى خويش به كار گرفت و حتى زمانيكه سخت بيمار شد پزشكان يهودى خون او را عوض كردند.
در منابع تاريخى همچنين آمده است كه طراح و نظريه پردازد و بنيانگذار فكرى انكيزيسيون كشيشى يهودى الاصل به نام آلفونسو اسپينا بوده كه با تمركز فعاليت خود در شهر مسلمان نشين مادريد،اقدامات فراوانى عليه آنان را پايهريزى كرد. گويى هدف انكيزيسيون تنها آزار و اخراج مسلمانان بوده است.
اگر به اين نكته نيز توجه داشته باشيم كه«توماس توركوئه مدا، دادستان كل انكيزيسيون در سراسر اسپانيا (1494-1483) و ديه گو دزا ،دادستان بعدى،هر دو يهودى الاصل بودهاند». بيشتر به اهداف انكيزيسيون واقف خواهيم شد.
3- قربانيان انكيزيسيون:شايد با بررسى اين نكته كه چه كسانى در جريان انكيزيسيون بيش از همه ضربه خوردند و از اسپانيا اخراج شده و يا در آن كشتار شدند،به انگيزههاى اصلى در پيدايش اين جريان بيشتر آگاه شويم.
برخى از محققين بر آن هستند كه نبرد غرناطه و غروب دوران اسلام در جنوب اروپا،نقطه آغازى براى محو آثار اسلامى،در اين منطقه بوده است كه با برنامهاى تحت عنوان انكيزيسيون سازماندهى شده است.به طوريكه«محكمه تفتيش عقايد در سپتامبر 1480 در شهر اشبيليه (سويل) آغاز به كار كرد كه يك كانون مهم مسلمان نشين به شمار مىرفت.در سال 1486 آلفونسو دلاكاو الريا از خاندان يهودى لاوى و وزير مقتدر فرديناند،محكمه تفتيش عقايد (انكيزيسيون) را در بارسلونا برپا كرد.دايرة المعارف يهود پس از ذكر اين مطلب به طور مشروح درباره رابطه دوستانه او با يهوديان سخن مىگويد[...بدين معنا]كه او انكيزيسيون را براى پيگرد مسلمانان و مخالفين اليگارشى يهودى تشكيل داد.» اين حقيقت زمانى عيانتر مىشود كه وضعيت مسلمانان پس از سقوط غرناطه وخيمتر شده زمينه تعدى روزافزون مسيحيان بر مسلمانان فراهم مىشود تا جايى كه آزار و شكنجه و تفتيش عقايد گروههاى ميليونى مسلمانان شروع شده تا نخستين دهه سده هفدهم ميلادى،حدود سه ميليون مسلمان آواره مىشوند. در اين ميان مسلمانان تنها قربانيان انكيزيسيون نبودند،چرا كه يهوديان در اين مقطع زمانى فرصت آنرا يافتند كه با بعضى از فرقههايى كه از داخل يهوديت سر بر تافته بودند برخورد همسان با مسلمانان داشته باشند.اين عده قرائيون و مرتدين بودند. قرائيون به عنوان خطرى جديد از درون جامعه يهودى،سلطه اليگارشى(حكومت متنفذين) زرسالار اسپانيا را مورد تهديد جدى قرار داد. كه در واقع با مطرح كردن تفكرات جديد،بدنه بيمار و منحرف يهوديت زرپرست را به چالش كشيده بود.اين عده متفكرينى بودند كه از سده چهارم هجرى (دهم ميلادى) همراه با ادباى برجسته عربى نويس،در ميان قرائيون بوجود آمدند و به نيرويى مقتدر در ميان يهوديان بدل شدند كه به طور جدى يهوديت خاخامى را به معارضه مىطلبيد. قرائيون و خطر آنها براى كليت جامعه يهودى با ويژگىهاى خاص آن دوران،ذهن خاخامها را تا آن حد متوجه خود كرده بود كه لزوم برخورد قاطعانه با آنها ضرورى تلقى شده بود.
به عنوان مثال بنا بر تفسير شولهان عاروخ،نجات يك غير يهودى در روز سبت در صورتى كه جامعه آنها بر يهوديان مسلط هستند،تنها به اين دليل مجاز است كه مانع از خصومت آنها عليه يهود شود.در حاليكه قرائيون به دليل قلت تعداد بر يهوديان مسلط نيستند،فلذا نجات جان آنان در روز سبت مجاز نيست و نمىتوان بخاطر نجات آنان حرمت روز سبت را نقض كرد. شايد بتوان مرتدين از دين يهود را در راستاى فكر و انديشه قرائيون ارزيابى كرد.در واقع رهبران اين جريان هم چون آبنر برغشى (1340-1270) به صورت اصولى پايههاى يهوديت را از داخل يهوديت به لرزه در آورده بودند.
«[وى]يك طبيب يهودى ساكن شهر مسيحى نشين بورگس (برغش) ،پايتخت دولت كاستيل بود،در سده سيزدهم ميلادى بورگس پرجمعيتترين مركز يهودى نشين كاستيل شمالى به شمار مىرفت و در آن 120 تا 150 خانوار يهودى مىزيستند.
آبنر از جوانى به تشكيك در مبانى يهوديت پرداخت به مدت 25 سال با خاخامهاى يهودى كه مىكوشيدند ايمان او را بازگردانند دست و پنجه نرم كرد.تا سرانجام در سن 50 سالگى رسما مسيحى شد.او از آن پس تكاپويى سخت را عليه يهوديت آغاز كرد؛شاگردانى تربيت نمود و رسالههاى[رسالههايى]به زبان عبرى نوشت و در ميان يهوديان توزيع كرد.آبنر را در زمره نخستين مرتدان يهودى مىشمردند كه عقايد جديد و علل ارتداد خود را مدون و سامانمند كرد و به ديگران ارائه داد. در واقع تشكيك در مبانى يهوديت با قرائيون و جريان مربوط به آن در داخل يهوديت آغاز شد و در بعضى از موارد به ارتداد قطعى،هم چون آبنر منتهى مىشد و در بعضى از موارد ديگر اين تشكيك در بطن يهوديت مهار شده و يا افرادى هم چون اسپينوزا را در خود متولد كرد.و در يك زمان هم عنان بن داود در فرقه قرائيون اين راه را ادامه داد و همگى زمينههايى براى پيدايش هاسكالا يا جنبش روشنفكرى يهودى شدند.
اسپينوزا
اسپينوزا از منتقدين جدى يهوديت است و در بعضى از موارد انتقادهاى وى منجر به اطلاق يهودستيز به وى شده است،در حالى كه يهودى بوده و جزء علماى معروف يهودى نيز مىباشد.
«اجدادش از اسپانيا رانده شدند و پدر و مادرش از پرتغال به هلند مهاجرت كردند.» در واقع وى به يك نحو از نسل قربانيان انكيزيسيون در شبه جزيره ايبرى مىباشد كه بعدها علم طغيان عليه يهوديت خاخامى برافراشته است.در حقيقت نه مىتوان وى را جزء قرائيون به حساب آورد و نه مىتوان واژه مرتد را به وى اطلاق كرد.ولى رفتارى همگون با قرائيون و مرتدين دارد و باعث شده كه حتى عنوان يهودستيز را هم،يدك بكشد.البته يهوديان سعى در تطهير اين اطلاق به وى دارند.آنان معتقدند: نقد يهوديت و ديدگاههاى يهوديان نزد اغلب اين فيلسوفان به معناى آنتى سميتيسم نيست.نه اسپينوزا يهودستيز بود و نه بعدها هگل،كانت،فيخته،شلاير ماخر،هاينه، نيچه و ديگرانى كه ديدگاه خود را نسبت به تاريخ و آراء يهود بيان كردند. در واقع يهوديان سعى دارند كه در نقادى يهوديت،يهود ستيزى را از بيان آراء فردى جدا كنند. آنها همچنين بر اين اعتقاد هستند كه«اسپينوزا در مجموع نه با يهوديان مخالفت داشت و نه با مذهب يهود،مسئله او اقتدار كنيساى يهوديان و جزمهاى تحميلى از سوى آنان بود و زنگهاى خطرى شد تا يهوديان به خود آيند و از زمانه و پيشرفتهاى جبرى آن عقب نمانند». يهوديان بدون اينكه به شرح و بسط عقايد اسپينوزا بپردازند،نه سعى دارند كه از او چهرهاى اسطورهاى از مخالفين يهودى و يهوديت بسازند و نه وى را از هر گونه خطايى كه كرده مبرا كنند.
اسپينوزا به دليل شخصيت علمى برجستهاش مايه افتخار است و به لحاظ عقايد انتقاديش مايه تزاحم،و آنچه تأمل افزون مىطلبد آن است كه چرا يهوديت با اين رويكرد با اين رويكرد دوگانه،جوابى براى انتقادهاى اسپينوزا مطرح نمىكند.چرا دليل مخالفت او با فلسفه وابسته به مذهب ابن ميمون روشن نيست؟چرا يهوديان جوابى يا توجيهى در قبال نظر مخالف اسپينوزا در مورد برگزيدگى قوم يهود ارائه نمىكنند؟گويى يهوديان اين انتقادات را قبول دارند و عليرغم رفتار اسپينوزا،با چشم پوشى و قصد و نيت خاص از آن مىگذرند.
«اسپينوزا مسيحى نشد.[...]ولى رفتارش هيچ گونه شباهتى با رفتار يهوديانى كه به مسيحيت گرويده بودند نداشت.» او«به وحى معتقد بود و هم خرد و انديشه فلسفى.ولى پاسخ اين سوال را كه چرا در جامعه يهودى نماند؟بايد در تعارض طرز فكر او با طرز فكر اولياى معبد جست.با توجه به شرايطى كه اسپينوزا براى ماندنش در جامعه معبد پيشنهاد مىكرد،به او اجازه ماندن ندادند،بلكه به اتهام ناسزاگويى به خدا و موسى (گويا براى اينكه معتقد بود پنج كتاب موسى[عليه السلام]در تورات از موسى[عليه السلام]نيست) و اعمال غير قابل تحملش (به احتمال قوى به سبب پيروى نكردن از قوانين مربوط به تشريفات دينى) سرزنشش كردند و دشنامش دادند.» شايد اين رفتار باعث شده بود كه حتى وى نسبت به يهوديان اين اعتقاد را پيدا كند كه آنها داراى سرشت شيطانى هستند و حتى مختصات خوب يهوديان نيز ناشى از سرشت شيطانى آنان است.وى تأكيد مىكند كه وحدت يهوديان و حمايت آنان از يكديگر ناشى از نفرت آنان از همه مردم ديگر است و در نتيجه ساير مردم نيز از آنان نفرت دارند.حكومت آنان در فلسطين منقرض شد،زيرا خداوند نيز از آنان نفرت داشت.
سال 1656 جامعه يهودى به قدرى از شيوه زندگى اسپينوزا به خشم آمد كه ديگر نتوانست او را تحمل كند.وى را تكفير كردند و در ادامه«رئيس معبد كه مورتريا نام داشت به شهردارى آمستردام نوشت كه عقايد اسپينوزا درباره كتاب مقدس با مذهب مسيحى نيز منافات دارد و با استناد بدين نكته خواستار تبعيد او از شهر گرديد و كليساى يكى از فرقههاى مسيحى نيز اين تقاضا را تاكيد كرد.«اسپينوزا»براى چند ماهى از آمستردام تبعيد شد به اوركرك رفت و در آنجا زير حمايت مقامات شهرى به سر برد.
اندكى پيش از خروجش از آمستردام،يهودى متعصبى قصد كشتنش را كرده بود و اسپينوزا با حضور ذهن و حركتى زيركانه از دست قاتل جان به در برده بود.» و بنابر روايتى پس از حمله به وى در پلههاى كنيسه،ردايى را كه با خنجر پاره شده بود همچنان مىپوشيد. اگر چه نمىتوان در بحث يهود ستيزى از عنوان اسپينوزا،بحثى به ميان آورد،ولى يهوديان از اين بابت با يك ظرافت برخورد مىكنند.آنها«مسئوليت تاريخى سوء استفاده آنتى سميتيسم را از اسپينوزا يكسره به دوش جامعه يهودى آمستردام،[به خاطر تكفيرش]مىاندازند.» در حاليكه براى رد انديشه اسپينوزا،چارهاى به غير از آن برايشان تصور نمىشد.
جريان تفتيش عقايد در اسپانيا پيامدهاى ديگرى را نيز در پى داشت.مهمترين جريان كه همپاى با تجديد نظر در ديدگاههاى يهودى بوجود آمد،اعلام ظهور ماشيح توسط فردى به نام شبتاى زوى بود كه عليرغم پذيرش آن توسط جامعه يهودى آثار سوئى بر كشورهايى نهاد كه يهوديان اسپانيا به آن مهاجرت كرده بودند.جريان شبتاى زوى كه در سن 22 سالگى وى شروع شد-در سال 1648-سالى كه در كتاب زوهر،سال ظهور مسيحا معرفى شده و سالى كه با پايان يافتن جنگهاى خونين سى ساله،عهدنامه وستفالى در آن منعقد شد و از آن زمان به بعد شاهد برچيده شدن امپراطورى مسيحى و ظهور دولت ملت در عرصه روابط بين الملل هستيم.
در واقع با پايان يافتن جنگهاى سى ساله،ملت با ويژگىهاى نژادى،جايگزين امت با ويژگيهاى مذهبى شد.و اين فرصت براى يهوديتى كه بيشتر بر نژاد استوار بود تا مذهب،بسيار مغتنم بود.
امپراطورى عثمانى پذيراى بسيارى از اين يهوديان بود كه نهايتا بواسطه شيطنتهاى مالى و سياسى يهوديان حكم به پذيرش اسلام آنان،يا مرگ داده شد.و بسيارى از يهوديان،اسلام را و لو در ظاهر پذيرفتند.از اين زمان به بعد شاهد ظهور مسلمانان دروغين در امپراطورى عثمانى تحت عنوان«دونمه» هستيم كه نقش بسزايى در تحولات آينده اين امپراطورى داشتند. يهوديت با جريان انكيزيسيون هم موانع داخلى و خارجى خود را از ميان برداشت و هم با مهاجرتى كه متعاقب آن صورت گرفت،فصل جديدى از تحولات موجود در تاريخ اين قوم را ورق زد.چرا كه با مهاجرت يهوديان برخى«به فلسطين آمدند و همين امر موجب شد كه بار ديگر پارهاى از محافل يهودى خواب شيرين بازگشت به ارض موعود را ببينند.نخستين فريادى كه در اين راه بلند شد،از آن«داويد روبين»و شاگردش«سولومون مولوخ»بود كه در سال 1501 تا 1532 ميلادى كوشيدند يهوديان را براى مهاجرت به فلسطين متشكل كنند و از همين تاريخ، آئين يهودى،به صورت رابطهاى قومى در آمد كه يهوديان را از هر ملت و كشورى به سوى خود مىخواند.اين تحول،يكى از مقدمات ظهور صهيونيسم بود كه به زودى پرده از روى ماهيت شوونيستى خود برگرفت». انكيزيسيون و مهاجرت يهوديان از شبه جزيره ايبرى و هم زمانى آن با سفر كريستف كلمب به آمريكا نقطه آغاز يك تحول اساسى است كه با بهانه تفتيش عقايد در اسپانيا شكل گرفت و نهايتا در قرن بيستم منجر به تمركز فعاليت سياسى و اقتصادى يهوديان در دو منطقه مهم از جهان شد.نيمى از جمعيت چهارده ميليونى يهود،در آمريكا مستقر شد و بخشى ديگر در منطقه مهم خاورميانه و اين گونه مهاجرت به شرق و غرب،اليگارشى يهود را در بسط سيطره اقتصادى خود به هدف نزديك كرد.
پوگرومها در روسيه
جمعيت فراوان يهوديان زرمدار روسيه تزارى،بستر مناسبى براى فعاليتهاى اقتصادى و سوداگرىهاى معمول در جامعه يهودى فراهم كرده بود.كه البته به لحاظ فقر اقتصادى مردم و نابسامانى روسيه،رضايت يهوديان را برآورده نمىكرد.ضمن آنكه فزونخواهى يهوديان نيز نهايتا منجر به محدوديت براى آنها مىشد.در خلال چنين اوضاعى در سال 1881 الكساندر دوم،طى يك سوء قصد كشته شد و از ميان تمام متهمين،انگشت نشانه بسوى يهوديان اشاره رفت.با اين حادثه،فصل جديدى از يهود ستيزى در جامعه روسيه آغاز مىشود كه به پوگروم معروف است.
در پى اين وقايع آمارهاى ضد و نقيضى از تعداد كشته شدگان يهودى مطرح مىشود و متعاقب آن سياستهاى محدود كنندهاى عليه آنان اتخاذ مىگردد.«امپراطور اين كشور در سال 1882 ميلادى برنامههايى را تصويب مىكند كه به موجب آن،يهوديان از روستاهايى كه در آنجا صاحب زمين بودند،محروم شدند و آنها را در شهر و مراكز معينى محدود كردند.اين دگرگونى سبب شد،بسيارى از فعاليتهاى يهوديان در زمينه بازرگانى و صنعتى با مشكل مواجه شوند.» محلههاى مورد نظر براى سكونت يهوديان همچون گتو در اروپا بود كهPaleناميده مىشد.
الكساندر سوم يهوديان را از مشاغل قضائى و حق رأى و انتخابات مجلس محلى محروم ساخت همچنين قانونى گذراند كه يهوديان را از اختيار نامهاى مسيحى منع مىكرد. تاكنون با تمام تفاصيل مذكور كه در منابع تاريخى يافت مىشود،هرگز به اين سؤال جواب داده نشد كه بر چه اساسى و چه مدركى يهوديان عامل قتل و الكساندر دوم بودهاند؟و آيا اصلا پوگرومها آن حد و اندازهاى كه تبليغ كردهاند،كشته يهودى در بر داشته است؟ صرف نظر از موارد مذكور،پيامد مهم پوگرومها در روسيه كه بعدها در اوايل قرن و نيز هم زمان با جنگ اول در روسيه تكرار شد،مهاجرت يهود به سرزمينى بهتر بود كه اتفاقا به سفارش مؤكد بزرگانى از قوم يهود،هم چون ليليان بلوم صورت مىگرفت.يكى از اين سرزمينها فلسطين بود كه در آن زمان رقم مهاجرين به آن سه هزار نفر برآورد شده است. سرزمين اصلى براى مهاجرت يهوديان در آن زمان،اروپاى غربى و به ويژه آمريكا بود.بر اساس آمارهاى موجود بين سالهاى 1881 و آغاز جنگ اول جهانى در سال 1914 تقريبا دو ميليون نفر در ايالات متحده،بيش از سيصد و پنجاه هزار نفر در اروپاى غربى،دويست هزار نفر در بريتانيا و چهل هزار نفر در آفريقاى جنوبى و صد و پانزده هزار نفر در آرژانتين و صد هزار نفر در كانادا ساكن شدند.
سازماندهى اين مهاجرت با اين گستردگى و پراكندگى را سازمانهاى صهيونيستى«از جمله 372 مورد در روسيه،260 مورد در مجارستان و 3 مورد در فرانسه و 6 مورد در آمريكا» بر عهده داشتند.در اين ميان مهاجرت به آمريكا از رونق خاصى برخوردار بود.
رهبران يهود متقاعد شدند كه بايد وسايل مهاجرت بآمريكا را فراهم كنند.لذا دست بكار تشكيلات مفصلى شدند،تا مهاجرين براحتى رهسپار آمريكا شوند[...]خوراك و مايحتاج مورد لزوم براى اشخاص مذهبى و متعصب از هر جهت فراهم گرديد خوراكيهاى«كاشر»[...]حلال مهيا و طومارهاى تورات را در لفافههاى ابريشمين ضد آب پيچيدند و كتابهاى دعا[...]مخصوص اين مسافرت چاپ گرديد و در دسترس مسافرين گذاشته شد. گويى پوگرومها بايد اتفاق مىافتاد تا اين برنامهها محقق شود.
اين جابجايى وسيع جمعيتى يهوديان پيش از اين در تفتيش عقايد نيز صورت گرفت.در واقع شايد هيچ بهانهاى بهتر از آن يافت نمىشد كه يهوديان به بهانه محدوديتهاى عمده و كشتارهاى مشكوك،سرزمينى جديد،براى منافع و تكاپوهاى مالى خود فتح كنند.
در اواخر قرن نوزدهم،آمريكا زمينه بارور نمودن بيش از انتظار يهوديان را فراهم نمود و بدين وسيله يك چنين مهاجرت وسيعى صورت گرفت.آبا ابان صراحتا اذعان مىكند: يهودىهاى روسيه شروع به مهاجرت دسته جمعى كردند سالهاى 1882-1881 در تاريخ مهاجرت كليميهاى روسيه به كشورهاى آمريكا و بوجود آمدن مراكز وسيع يهودى نشين در نيمه غربى دنيا مشخص و معلوم است.عدهاى از اين مهاجرين نيز بطرف سرزمينهاى آباء و اجدادى[!]خود رو آورده،اساس كشور آينده اسرائيل را پايه گذارى كردند.عدهاى نيز بطرف غرب بانگلستان و متصرفات آن بخصوص آفريقاى جنوبى رفتند. يهوديان همواره بدنبال تقويت اين نظر غالب هستند كه دشوارىهاى زندگى در روسيه، عامل اصلى مهاجرت آنان بوده است و شايد در آن زمان حربهاى بهتر از اين براى پوشش سودجويى خود در مناطق مساعد جهان،نيافتند.
نقشى كه شخصيتهاى برجسته يهودى در خلال پوگرومها و پس از آن در ضرورت حل مسئله يهود ايفا كردند،جاى بسى تأمل در پيدايى اين پديده در جامعه يهودى زده روسيه آن دوران داشت.
لئو پينسكر[...]،پزشك يهودى اهل اودسا در كتابش به نام«در راه آزادى خويش» [به بهانه بروز اين وقايع]مسأله را اين گونه مطرح مىكند كه در هر جا يهوديان در اقليت هستند،فشارها و محدوديتهايى كه بر آنان اعمال مىشده است،در حد اعلى خود بوده است و اين مهم به ناچار آنان را وادار مىسازد،تا در پى ايجاد وطنى و سرزمينى از آن خويش باشند. و يا در جاى ديگر به منظور حداكثر بهره گيرى از اين وقايع عنوان مىكند«تا زمانى كه يهوديان براى خود موطن ملى نداشته باشند،يهود-ستيزى پايان نخواهد يافت.» بديهى است كه صهيونيسم با طرح اين چنينى از جريان يهودستيزى توانست در تشكيل پايههاى جمعيتى حكومت خود،مهاجرينى را از كانونهاى مهم تمركز يهوديان دنيا از جمله روسيه به سرزمين فلسطين رهسپار نمايد.
حتى اكنون هم پس از سالها از تأسيس رژيم صهيونيستى،جماعت يهوديان روسى تبار كه در اسرائيل حزبى به رهبرى ناتان شارنسكى با نام اسرائيل با آليا براى خود بنيان نهادهاند، همواره در حال افزايش هستند كه البته به تقويت مواضع آنان در اين رژيم كمك نموده است.
به عنوان مثال طى 6 ماهه اول سال 1999،تعداد 7933 يهودى روسيه،راهى اسرائيل شدهاند كه 116%افزايش را نسبت به زمان مشابه در سال گذشته آن،نشان مىدهد. در واقع محققان اين افزايش مهاجرت از روسيه را كه تا پيش از انتفاضه الاقصى در حال اوجگيرى بود،ناشى از افزايش يهود ستيزى در روسيه مىدانستند.مؤيد اين مطالب گزارش آژانس يهود در 5 اوت 2001 مىباشد كه در آن يك گروه سازمان يافته در آمريكا كه كار خود را بر روى يهوديان اتحاد جماهير شوروى سابق متمركز كرده است،از نامه 98 تن از سناتورهاى ايالات متحده به ولاديمير پوتين،رئيس جمهور روسيه تقدير و ستايش كرد.اين نامه از افزايش يهود ستيزى در روسيه ابراز نگرانى كرده و همچنين به تعهد آمريكا مبنى بر رعايت حقوق اقليتها و آزادى مذهب به عنوان يك مسئله غير قابل انفكاك در روابط دو جانبه،بين آن كشور و روسيه،تأكيد نموده است.» اين نظر زمانى قوت مىگيرد كه شعبههاى محلى حزب كمونيست در تظاهرات اخير خود در اعتراض به قانون ارضى جديد،پوسترهاى يهود ستيزى حمل كردند كه در آن جهودها به پول پرست بودن متهم شدهاند. صرف نظر از اين سؤال كه آيا مىشود،در روسيه رهيده از كمونيزم و شيفته ليبراليسم باز هم يهود ستيزى وجود داشته باشد؟به اين نكته بايد توجه كرد كه روسيه از جمله كشورهايى است كه حضور طولانى مدت يهوديان در اين كشور نابسامانىهاى فراوانى را براى مردم فراهم نموده است و زمينه يك اقدام اساسى در بطن جامعه همچون آتشى زير خاكستر نهفته است.